body { background: #CEDAE8; scrollbar-face-color:666699; scrollbar-track-color:CEDAE8; scrollbar-arrow-color:CEDAE8; scrollbar-3dlight-color:#CEDAE8; scrollbar-highlight-color:#CEDAE8; scrollbar-darkshadow-color:#CEDAE8; scrollbar-shadow-color:#CEDAE8; }
|
داستان دنباله دار |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سلام به روی ماه دوستام 
دیشب آقای همسر لطف کرد و مانیتور محل کارش رو برام آورده که بتونم وبلاگ رو آپ کنم
مانیتور خودم هم در دست تعمیره. خدا کنه یا درست بشه یا بهترش گیرم بیاد.
فعلا این پست رو داشته باشین. نصفشو امروز نوشتم و ویرایش درستی نشده. ساعت یازدهه و هنوز نهار نپختم. فرصت ندارم. اگر غلطی دیدین تذکر بدین تا عصر که مانیتور هست اصلاحش کنم.
بعداً نوشت: هوراااااا مانیتورم درست شد
دست آقای همسر درد نکنه 
مامان بزرگ سعی می کند با حرف زدن از سنگینی فضا بکاهد. گپی حرفی پذیرایی.
_: گلنوش مادر قربونت بشم، یه سینی چایی بریز. عماد مادر پاشین دیگه نهار رو بگیرین همه گشنه ان.
بابا به سنگینی برمی خیزد. مهرداد می گوید شما بشینین دایی. من میرم بگیرم.
فکر می کنم اگه الان به توافق رسیده بودن محال بود از کنار شیدا جُم بخوره. ولی حالا برای این که کم نیاره یاد خوش خدمتی افتاده.
حواسم پی مهرداد است و آب جوش از لیوان کاغذی سرریز می کند. مامان با اخم می گوید حواست کجاست؟
فکر می کنم پیش مهرداد!
خنده ام می گیرد! با خود می گویم آی چه حالی میده الان اینو بلند بگم! انگاری یه بمب بندازم اون وسط! مامان بزرگ از حرفم شوکه میشه و چشم غره ی خوبی به مامان میره که این چه طرز تربیت کردنه. مامان لب به دندون می گزه و داغ دلش تازه میشه و از چشم غره ی مامان بزرگ هم ناراحت میشه. عمه که کلاً هیچ وقت از شیطنت و سر به هوایی های من دل خوشی نداشته حسابی عصبانی میشه و رضا....
سینی چای را برمی دارم و نگاهی به رضا می اندازم. غرق فکر که آیا عکس العمل او چه می تواند باشد؟
رضا اما فکر می کند منتظرم کمکم کند. با تردید از جا برمی خیزد و جلو می آید. دستش را که به طرف سینی دراز می کند تازه به خود می آیم و می گویم نه بابا خودم می گیرم. شما مهمونین.
دستش را زیر سینی می گیرد و می گوید بشین.
لحنش اینقدر قاطع و محکم است که جای حرف نمی گذارد. چرا اینقدر عصبانیست؟ مگر تقصیر منست که مهرداد و شیدا به توافق نرسیده اند؟ لب برمی چینم. سینی را به او می سپارم و ظرف شیرینی را برمی دارم.
جلوی عمه که می رسم با لحنی گرفته می گوید به توافق نرسیدن. بازم دهنمونو شیرین کنیم؟
دلجویانه می گویم چه اشکالی داره عمه جون؟ جنگ اول به از صلح آخره. انشاالله که عروس بهتری گیرتون میاد.
عمه شکلکی درمیاورد و شیرینی را رد می کند. جلوی مامان که می رسم زیر لب می غرّد نمیشه تو بلبل زبونی نکنی؟
دو راه دارم! می توانم پس بکشم و ناراحت بشوم و با خجالت عذرخواهی کنم یا این که...
نفس عمیقی می کشم و با لبخند میگویم بفرمایین خواهش می کنم.
مامان بزرگ می پرسد به من شیرینی ندادی گلنوش جون؟
با خنده به صورتم می زنم و می گویم اوا خاک به سرم! ببخشید!
از وسط جمع رد می شوم. جلوی مامان بزرگ شیرنی می گیرم. برمی گردم. رضا با سینی چای گوشه ای ایستاده. دو تا لیوان توی سینی اش باقی مانده است. یکی از لیوانها را برمی دارم. شیرینی را به طرفش می گیرم و با همان لبخند عریضم می گویم بفرمایید خواهش می کنم.
با نگاهی تلخ و عصبانی زمزمه می کند مثل این که داره خیلی بهتون خوش می گذره.
کمی از از اعتماد بنفسی که به زور دارم جمع و جورش می کنم کم می شود. ولی من نمی گذارم این پسر حالم را بگیرد. هی افشین کجایی؟ اگه نیای خودم جوابشو میدم ها!
نفس عمیقی می کشم، چشمهایم را ریز می کنم و با جدی ترین لحنی که می توانم به نجوا می گویم من هرچی باشم دلخوریمو سر جمع خالی نمی کنم. تو که از همه بهتر منو میشناسی. الان قضاوت نکن. ببین شب که وبلاگم آپ میشه چه حالیم.
نگاهش نرم می شود. خنده اش می گیرد. اما آن را فرو می خورد و در حالی که شیرینی برمی دارد میگوید خیلی خب ترسیدم!
می خندم. مامان چشم غرّه می رود. خنده ام را جمع می کنم و جرعه ای چای می نوشم. از رضا دور می شوم و کنار مامان بزرگ می نشینم. مامان بزرگ دستم را می فشارد و با مهر می گوید دختر گل خودم.
می خندم و دستش را می بوسم. نگاهم دور می چرخد. بد نگاهم می کنند. انگار وسط یک جمع عزادار مشغول پایکوبی باشم! یعنی چه؟ خب به توافق نرسیدند! عشقی که این وسط پایمال نشده، حقی خورده نشده و آبرویی نریخته است. چرا همه ناراحتند؟ شاید هم من زیادی خوشم. خوش نیستم. فقط دلم نمی خواهد فکر کنم که الان مامان چقدر ناراحت است که رفتار دختر بیست و چهار ساله اش به نظر شانزده ساله می آید و کسی هم خواهانش نیست!
مادربزرگ گرم صحبت با اطرافیان می شود. چایم را نوشیده ام. مهرداد هنوز برنگشته است. دیگر لبخند نمی زنم. ولی حوصله ی این جمع که همگی رفتارشان محتاطانه شده است را ندارم. تا همین نیم ساعت پیش با سادگی می گفتند و می خندیدند. البته نه کاملاً ساده. همان رفتارشان و شادیشان هم به نظر کمی تصنعی بود. اما بالاخره شادی تصنعی بهتر از نگرانی دروغی است! همه انگار نفس کشیدن برایشان سخت شده است. غیر از مادر بزرگ که از این دست مراسم زیاد دیده است و دیگر برایش تازگی ندارد.
پاهایم را بالا می آورم و از پشت سکو به باغچه ی پشت سرم می پرم. تا مامان لب به دندان بگزد و نگران بشود چند قدم دور شده ام. بازهم همین که از دیدرس خارج می شوم شروع به دویدن می کنم. صدای پاهایم را روی خاک کوبیده دوست دارم. تپ تپ تپ تپ... دوباره به درخت آلو می رسم. نگاهی به شکوفه های صورتی درخت هلو که کمی جلوتر است می اندازم و زیر درخت آلو دراز می کشم. شکوفه های آلو سفیدند. ولی بازهم دوست داشتنی اند. شکوفه های هلو و بادام صورتی اند. عاشق بهار و شکوفه هایش هستم...
یک پر شکوفه روی صورتم می ریزد. دست می برم، آن را می گیرم و روی زبانم می گذارم. مزه مزه می کنم. کمی عطر دارد. بوی بهار می دهد. چشمهایم را می بندم و به زیبایی شکوفه ها فکر می کنم. مثلاً اگر الان یک عروس با دامن بلند سفید در میان درختان پر شکوفه بود، چقدر عکسهایش رویایی و دوست داشتنی می شد!!
عروس را در ذهنم مجسم می کنم. هرچه تلاش می کنم صورتش را نمی توانم ببینم. ولی لباس زیبایی دارد و در کنار درختان با ژستهای مختلف عکس می گیرد.
مهرداد صدایم می زند: گلنوش... گلنوش کجایی بیا نهار...
با بی میلی از جا بلند می شوم. عروس رویایی از پیش چشمم محو می شود. مهرداد باز هم صدایم می زند. از زیر درخت بیرون می آیم و در حالی که لباسم را می تکانم غرغر کنان می گویم امدم بابا چقدر داد می زنی.
انگار انتظار ندارد مرا ببیند. کمی جا می خورد. من من کنان می پرسد اینجایی؟
ابرویی بالا می اندازم و می پرسم باید کجا باشم؟ مگه صدام نمی زدی؟
_: چرا... فکر می کردم اون طرف باشی... راستش... راستش می خواستم باهات حرف بزنم.
با تعجب می پرسم درباره ی چی؟
خیلی یواش می گوید درباره ی شیدا.
به چشمهایم نگاه نمی کند. خجالت می کشد. پسرک دوست داشتنی من! لبخند می زنم و می پرسم می خوای برم وساطت کنم؟
به سرعت سری به نفی تکان می دهد و می گوید نه. کاش... کاش مشکلم این بود.
نگاهم می کند. کم مانده بغض کند. تا به حال مهرداد را اینطور ندیده ام. نفس عمیقی می کشم. به راه طولانیتری بین درختها اشاره می کنم و می گویم از این طرف میریم. بالاخره که نمیشه نرسیم. منتظرمونن.
سری به تأیید تکان می دهد اما حرفی نمی زند. در سکوت هم قدم می شویم. چند لحظه بعد آرام می گوید مامان با شیدا مخالفه.
+: مگه نرفتین خواستگاری؟ الان میگه مخالفه؟
_: به زور راضیش کردم. آخرشم بابا خواستگاری کرد. دیشبم مامان زد زیر همه چی و شروع کرد به ناله و گلایه که تو اصلاً به فکر من نیستی و حرف و نظر من اصلاً برات مهم نیست و از این قصه ها...
+: شیدا که دختر خوبیه. مامانتم دلخور بود که به توافق نرسیدین.
_: مامان خوشحال نبود چون می دونه بعدش من بغ می کنم و دیگه نمی تونه از تو لاک خودم درم بیاره. از دست من عصبانیه.
+: شیدا چی میگه؟ بهش گفتی؟
_: طفلکی شیدا... من اگه تا حالا فقط ازش خوشم میومد، حالا عاشقشم. از این دختر فداکارتر و فهمیده تر نمی شناسم.
شاخه ی نازک درختی را که نزدیک است توی چشمم فرو برود، می شکنم و می پرسم برم با عمه حرف بزنم؟
خودم هم می دانم پیشنهاد مسخره ایست! هیچ رفاقتی با عمه ندارم و اصلاً زبانش را نمی دانم که بتوانم راضیش کنم.
مهرداد هم دستپاچه می گوید نه هیچی بهش نگو. اصلاً نگو باهات حرف زدم. تو از هیچی خبر نداری. باشه؟
+: باشه باشه... شتر دیدی دیدی، ولی مهرداد ندیدی. خب حالا... من باید چکار کنم؟ به قیافت نمیاد فقط امده باشی درددل کنی.
_: خب... گلنوش...
+: بگو دیگه الان می رسیم. نمیشه بیشتر از این معطل کنیم.
_: مامان یه لیست داده بهم... از دخترایی که قبول داره و دوست داره عروسش باشن. ده نفرن. یکی شونم تویی.
چشمهایم را می بندم. ای سق سیاهت را بکوبم رضا! چیزی که هیچ وقت فکر نمی کردم خواستگاری مهرداد بود! دلم می خواهد گلویش را بگیرم و خفه اش کنم! پسر تو با این ادعای عاشقی خواستگاری می کنی؟
اما هیچ نمی گویم. می دانم اگر حرف بزنم منفجر می شوم. به سختی نفس می کشم. مهرداد که حالم را می بیند تند تند می گوید گلنوش کمکم کن. من بهت اعتماد دارم. کافیه قبول کنی چند وقتی نامزدم باشی. بعد هی تو گوش مامان بخون که بدبخت شدی و اگر مهرداد رفته بود سراغ عشقش چقدر زندگی بهتر میشد! هرچی بخوای بهت میدم. هرکار بخوای برات می کنم. هر کار که بتونم. گلنوش خواهش می کنم.
جلوی چشمهایم را خون گرفته است. از بین دندانهای بهم فشرده می غرّم مهرداد دیوونه شدی؟
با ناامیدی می گوید این پیشنهاد شیدا بود. باورت میشه؟
+: هردوتاتون خیلی احمقین! خیلی!
_: خواهش می کنم گلنوش. هرچی بخوای بهت میدم. تو مثل خواهرمی. اگر برادرت بودم کمکم نمی کردی؟
+: چرا اگه خواهرت بودم کمکمت می کردم. الان هم دوست دارم کمکت کنم اما این راه حلتون به طرز فجیعی احمقانه اس.
_: گلنوش...
+: بس کن.
_: کمکم نمی کنی؟
+: از این راه نه... بذار فکر کنم. خودم یه راه حلی پیدا می کنم.
_: فقط هرکاری می کنی زودتر... یک ساله شیدا رو می خوام. هرکاری می کنم مامان راضی نمیشه.
+: دلیلش چیه؟
_: یه اختلاف قدیمی خونوادگی. میگه اینا خونوادتاً اینجورین! حالا پدربزرگش یه خلافی یه زمانی کرده. بعد از صد سال که هفت تا کفن پوسونده نه بخشیده میشه، نه مامان رضایت میده که به بقیه ی خونوادش اشاعش نده.
سری به تأیید تکان دادم. کینه ای بودن عمه داستان تازه ای نبود. هنوز هم یادش است که وقتی من سه ساله بودم یک بار در حال دویدن گلدان مورد علاقه اش را شکسته ام.
به آرامی می گویم یه کاریش می کنم.
_: یک دنیا متشکرم. تو عزیزترین خواهر منی.
پوزخندی می زنم و جوابی نمی دهم. به سفره می رسم. مامان هنوز هم اخم آلود است. می پرسد کجا بودین؟
مهرداد به سادگی می گوید کلی گشتم تا پیداش کردم.
عمه می گوید گلنوش که بره تو هپروت دیگه به این راحتی پیدا نمیشه.
از این که آبرویم را جلوی خانواده ی شاهرخی می بَرَد، می رنجم ولی بدون حرف سر سفره می نشینم.
بعد از نهار خیلی نمی مانیم. هیچ کس دل و دماغی ندارد. بی سروصدا جمع می کنیم و راه میفتیم.
توی ماشین برای این که حرفی نشنوم خودم را به خواب می زنم. کم کم واقعاً خواب می روم.
وارد خانه که می شوم نفسی به راحتی می کشم. امروز هم گذشت. دست و روئی صفا می دهم و به اتاقم می روم.
طبق معمول اول کامپیوتر را روشن می کنم بعد مشغول لباس عوض کردن می شوم. مامان به در می زند و می گوید بیا وسایل رو بذار سر جاشون.
+: چشم. لباس عوض کنم میام.
چشم به صفحه ی کامپیوتر می دوزم. وارد مدیریت وبلاگم می شوم. یک پیام خصوصی دارم. تا باز شود، تیشرتم را به تنم می کشم. پیام باز می شود. بهراد! نوشته یه وقت خریت نکنی پیشنهاد مهرداد رو قبول کنی.
چهره درهم می کشم و با اخم وبلاگش را باز می کنم. می نویسم مگه دیوانه ام؟!
دلخور می شوم. چقدر مرا احمق فرض کرده است! کلافه از اتاق بیرون می روم. سبد پیک نیک را خالی می کنم. دور و بر را مرتب می کنم و دوباره به اتاقم برمی گردم. نظرات خصوصیم را رفرش می کنم. نوشته است دیوانه نه... ولی انسان دوستیت که گل کنه هرکاری ازت برمیاد. من گفتم شیدا بچه و احساساتیه. مثل این که مهردادم دست کمی نداره. بهش بگو اگه نامزد کنه دیگه اسم خواهر منو نیاره.
هنوز دارم حرص می خورم و فکر می کنم چه جوابی بدهم که گوشیم ملودی کوتاهی می نوازد. عصبانی نگاهی به آن می کنم. مهرداد نوشته است گلنوش خواهش می کنم قبول کن. فقط چند روز. قول میدم زود تموم میشه.
سرم را بین دستهایم می گیرم و چشمهایم را می بندم. بعد از چند لحظه می نویسم بعد از این که با یکی نامزد کنی دیگه محاله شیدا رو بهت بدن.
می نویسد تو قبول کن بقیش با خودم. درستش می کنم. شیدا مال منه.
احساس تهوع می کنم. برای بهراد می نویسم این دیوونه تر از این حرفاست. ولی مطمئن باش من هنوز عقلم سر جاشه.
به مهرداد جواب نمی دهم. موبایل را روی تختم پرت می کنم، به این امید که هم حرصم را خالی کنم هم این ضربه ای نخورد. اما نمی دانم چرا سر می خورد و محکم به دیوار کوبیده می شود و بعد هم روی زمین می افتد و تکه تکه می شود. حیرت زده نگاهش می کنم. باتری یک طرف در یک طرف ال سی دی هم زیر تخت! چی شد؟
برای بهراد می نویسم هر دو تاتونو می کشم. گوشیم تکه تکه شد.
گوشی را برمی دارم و سعی می کنم سر همش کنم. قبلاً هم زمین خورده است. ولی هیچ وقت به این بدی نبوده؛ نهایتش در و باتری جدا می شدند. به زحمت جفت و جورش می کنم. دیگر کار نمی کند. جرأت ندارم به مامان بگویم.
خب... شاید واقعاً وقتش رسیده بود که یک گوشی نو بخرم. شاید هم افشین برای تولدم بخرد. افشین...
لبخند عمیقی روی لبم می نشیند. افشین برایم یک گوشی عالی می خرد. خب خب... خودم می دانم. زیاد هم پولدار نیست. ولی مگر من سالی چند بار متولد می شوم؟ خیلی خب خیلی خب... می دانم. من فقط یک بار متولد شده ام. صحیح اینست که بگویم سالی چند بار روز تولد دارم؛ اما خب وقتی می گویم سالی چند بار متولد می شوم، افشین می خندد و من خنده اش را دوست دارم. گوشه های چشمهایش کمی چین می خورد و با صدای گرمش می گوید متولد عزیزم تو برای من هرروز تولد دوباره ای!
اوه چه احساساتی! افشین جان بالای دیپلم صحبت می کنی! حالا این گوشی فوق پیشرفته چطوری کار می کند؟
با اینترنت حساب بانکیم را چک می کنم. نخیر! حتی یک گوشی معمولی را هم به زور می توانم بخرم! باید تا آخر ماه صبر کنم. ولی چطوری؟ امروز چندم است؟ اوه خدایا هنوز سیزده روز مانده است. سیزده روز بدون گوشی چکار کنم؟ لعنتی! بهتر! اصلاً اگر قرار است مهرداد با پیام هایش حالم را بگیرد همان بهتر که گوشی نداشته باشم.
شب به نیمه می رسد. سرویس دهنده ی اینترنت هم اعلام کرد مهلت شارژتان تمام شده است! به به گل بود به سبزه نیز آراسته شد! نه موبایل نه اینترنت... امکانات ارتباطی در حد وسط بیابان! با حرص به پیغام شرکت سرویس دهنده نگاه می کنم و بالاخره کامپیوتر را خاموش می کنم.
سه روز از دنیا و مافیها بی خبرم. به مامان فقط گفته ام گوشی خراب است. به بابا هم گفتم شارژ نت تمام شده است، با خونسردی گفت هرکی استفاده می کنه شارژش کنه.
همین را کم داشتم! پولم کجا بوده است؟ اگر نت را شارژ کنم برای گوشی کم می آورم. لعنتی...
بی خیال... از مطب به خانه می رسم. هنوز مقنعه را در نیاورده ام که مامان می گوید بشین می خوام باهات حرف بزنم.
لحنش مشکوک است. شستم خبردار می شود که خواستگار است. مامان معمولاً حرف دیگری ندارد که اینطوری مرا بنشاند.
می نشینم. مقنعه ام را از سرم بیرون می کشم و مشغول صاف کردنش می شوم. مامان می گوید آقای کردانی امروز به بابات زنگ زده برای پسرش...
حرف مامان را قطع می کنم و با حرص می کنم مامان حرفشم نزنین. از این پسره ی دیلاق از خودراضی که همه رو از بالای دماغش نگاه می کنه بدم میاد. اصلاً...
مامان سری تکان می دهد و می گوید عمه هم زنگ زده...
وای خدا... نفسم را بیرون می دهم.
مامان می گوید مهرداد پسر خیلی خوبیه. هیچ بهانه ای نداری.
+: نه مامان. نه. محاله... مهرداد مثل برادر منه.
_: این مزخرفات چیه میگی؟ یا مهرداد یا پسر آقای کردانی. این حرف آخر منه. تا کی می خوای بشینی تو این خونه؟
+: دارین بیرونم می کنین؟
_: بیرون چیه؟ میگم به فکر زندگیت باش. من و بابات که همیشه زنده نیستیم مراقبت باشیم.
+: زنده باشین صد و بیست سال. خواستگار مناسبی بود ازدواجم می کنم. ولی الان...
مامان با قاطعیت گفت: همین الان. انتخاب کن. زود.
نفسم را با حرص پف می کنم. مامان دوباره می گوید این قیافه رو برای من نگیر. تکلیفت با خودتم معلوم نیست.
+: من تکلیفم با خودم...
مامان حرف را قطع می کند و می پرسد مهرداد یا پسر آقای کردانی؟
به پشتی تکیه می دهم و آرام می گویم مهرداد...
از جا بر می خیزم. مامان بلند می شود. صورتم را می بوسد و می گوید خدا رو شکر که بالاخره لجبازی رو کنار گذاشتی و عاقلانه تصمیم گرفتی. عاقبت بخیر بشی الهی...
آرام می گویم بله دعا کنین عاقبتش خیر باشه...
به اتاقم می روم. در را پشت سرم می بندم و فکر می کنم موبایلم ندارم چند تا فحش آب نکشیده نثار مهرداد کنم!
با خستگی روی تخت می افتم.
بابا از راه می رسد. وارد اتاقم می شود. چشمهایش از شادی می درخشند. مهرداد را خیلی دوست دارد. با خوشحالی بهم تبریک می گوید و کلی دعای خیر همراهم می کند.
احساس عذاب وجدان می کنم. نمی توانم واقعیت را بگویم. ولی حداقل ته ذهنم خیالم راحت است که مهرداد به زودی همه چیز را بهم می زند. اگر واقعاً عاشق شیدا باشد...
عمه زنگ می زند. از همیشه مهربانتر شده است. فکر می کنم به چه راحتی چشمش را به روی تمام شیطنتهایی که همیشه کرده ام بست و شد یه عمه ی مهربان خالص!
هرچه می کنم نمی توانم برایش بگویم که به درد مهرداد نمی خورم. یا این که باید بگذارد مهرداد خودش برای خودش تصمیم بگیرد. نه... حداقل امشب نمی توانم. شاید دو سه روز دیگر... خدایا کمکم کن.
صبح توی مطب خانم دکتر اینقدر غرق فکرم و هی اشتباه می کنم که خانم دکتر هم می فهمد. می پرسد چته؟ چقدر حواست پرته!
سری تکان می دهم می گویم خوبم. ببخشید...
تا ظهر هرجوری هست می گذرانم. به مامان زنگ می زنم می گویم دیر میام. می خوام برم گوشی ببینم.
البته بهانه است. اصلاً حسش را ندارم. می خواهم کمی تنها باشم. از مطب می آیم بیرون. اتفاقاً عینک آفتابیم را فراموش نکرده ام. آن را به چشم می زنم و به آسمان نگاهی می اندازم. یک لحظه حسی در ذهنم می گوید قبل از این که عینک بزنم کسی را دیدم...
سرم را پایین می آورم و عینک را برمی دارم. هنوز روی صورتم است که نگاه خشونت بار رضا را می بینم.
لبهایم را با زبان تر می کنم. دوباره عینک را به چشم می زنم و می گویم سلام
در حالی که به زحمت خشمش را کنترل می کند می گوید علیک سلام.
راه می افتم. می گوید وایسا می خوام باهات حرف بزنم.
+: نمی خوام اینجا وایسم. الان خانم دکتر میاد. برام شر میشه.
هم قدمم راه می افتد و می پرسد این چه کاری بود کردی؟
+: حق انتخاب نداشتم. نگران نباش. سعی می کنم دو سه روزه تمومش کنم.
_: اگه می خوای دو سه روزه تمومش کنی اصلاً چرا قبول کردی؟
+: راهی برام نمونده بود. تو که هیچی نمی دونی. چرا محاکمه می کنی؟
_: گلنوش خواهر من اسباب بازی نیست اینجوری با زندگیش بازی کنی.
+: گمونم این پیشنهاد احمقانه از طرف خواهرت بود!
_: آره. الانم خیلی خوشحاله. مطمئنه همه چی طبق برنامش پیش می ره و آخر هفته عمه جانت با گل و شیرینی میاد خونمون. ولی اون بچه اس عقلش نمی رسه. مهردادم که ثابت کرده همون قدر احمقه. من از تو توقع نداشتم.
از حرصم خیلی تند راه می رفتم. از مطب دور شده بودیم. به طرفش برگشتم و گفتم ببین رضا هر حسابی رو من باز کردی دستت درد نکنه. ولی باور کن نمی تونستم کاری بکنم. اگر قبول نمی کردم...
نفسم را با حرص بیرون دادم. رو گرداندم. به زحمت دوباره راه افتادم. آخر این چیزها را که نمی شود برای یک پسر غریبه توضیح داد!
_: اگر قبول نمی کردی چی؟
+: راهی نداشتم. باور کن. خودم بهمش می زنم. قول میدم.
_: جواب منو بده.
لعنتی! خیلی خب! خدایا منو ببخش!
روی نیمکتی که نمی دانم چرا کنار پیاده رو بود نشستم و گفتم اگر قبول نمی کردم مجبور بودم با یه خواستگار مزخرف نامزد کنم. از یارو متنفرم. از مهرداد متنفر نیستم. ضمناً قرار گذاشتیم دو سه روزه تمومش کنیم. مامان گفت یا این یا اون...
_: مامانت تمام خوشبختی تو رو تو شوهر کردنت می بینه؟ حالا هرکی شد؟
+: تقریباً... هرکی نبود. پسره نسبتاً پذیرفته است. آشنای خونوادگیه... ولی خیلی چندشه...
به پشتی نیمکت تکیه می دهد و می پرسد فکر می کنی موفق بشی عمتو راضی کنی؟
جواب نمی دهم.
_: خودتم می دونی که به این آسونی نیست.
عینکم را برمی دارم و در حالی که خودم را با آن مشغول می کنم به آرامی می گویم تو دلمو خالی نکن.
+: تو نتم نیستی. ترسیدی تو دلتو خالی کنم که گم شدی؟
_: نه بابا شارژش تموم شده. بابا گفته این دفعه خودم شارژ کنم منم پول ندارم. یعنی دارم ولی دلم می خواد گوشی بخرم. آخه گوشیمم اون شب نابود شد.
+: اگه بخوای گوشی بخری آشنا دارم..
_: کمک نمی خوام. متشکرم. ترجیح میدم به درد خودم بمیرم.
با لبخند می گوید هم گوشی می خری هم شارژ نت. درست میشه.
شکلکی در میاورم و می گویم به فرض که درست شد. مهرداد رو چکار کنم؟
نفس عمیقی می کشد. به آرامی می گوید فعلاً نت رو شارژ کن. یه فکری براش می کنیم. پول می خوای؟
+: نه مرسی. اینقدرا دارم.
_: برای گوشی...
+: مهم نیست. فعلاً گوشی قبلی مهرداد رو می گیرم. اینقدرا بهم بدهکاره.
سلام سلام سلامممم
عید همه ی دوست داران خاندان عصمت و طهارت صلوات الله علیهم اجمعین مبارک باشه 
روز زن هم مبارک 
آبی نوشت: وقتی به جای عیدت مبارک بهم میگن روزت مبارک احساس می کنم به ساحت مقدس بانوی دو عالم سلام الله علیها توهین شده! البته این نظر منه. به خود نگیرین.
بنفش نوشت: یه روزی که الان تو آرشیو پیداش نمی کنم نوشتم وسیله های خونمون یکی یکی خراب شد. آخری یخچال سوخت. ولی هیچکدوم به اندازه ی قطع شدن نت منو اذیت نکرد!! حالا باز همین حکایته. وسیله ها یکی یکی دارن خراب میشن. چند روزه دارم لباسای خانواده رو با دست می شورم ولی وقتی مانیتور یهو سوخت خییییلی سوختم! حالام خونه ی مامانم هستم و ادامه ی قصه تو کامپیوتر خونه. منتظرم آقای همسر فرصت کنه و مانیتور محل کارشو برام بیاره که بتونم بقیه ی قصه رو بذارم. فعلاً تبریک عید رو داشته باشین تا من در اولین فرصت برگردم 
بعداً نوشت: از این دوستی تو قصه ی اطلاعات لطفاً، یاد دوستیهای اینترنتی خودمون افتادم! دوستان خوبم دوستتون دارم 
سلام دوستام
این قصه رو تو این وبلاگ دیدم. خوشم امد گفتم شما هم بخونین.
خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.
او
به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی
که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش
تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما
بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم:
چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از
شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
اطلاعات
لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم
نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر
می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و
دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می
کردم. احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و صبور بود که وقت و
نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن
به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من
توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات
لطفا!
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل
از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته،
یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد.
سلام به دوستای خوب و مهربونم
اینم قسمت بعدی. کوتاهه چون صبح یه عالمه مهمون دارم. دعا کنین مهمونیم خوب برگزار شه.
خوش باشین همیشه 
صبح غرق خوابم. دارم خواب می بینم که رضا و مهرداد دارند کشتی می گیرند. مهرداد بدجوری عرق می ریزد. اگر نتواند رضا را به زمین بزند، شیدا را به او نمی دهند. نگران نتیجه ی کشتی هستم. دارم تماشا می کنم که مامان تکانم می دهد.
_: پاشو. پاشو دیگه چقدر می خوابی. پاشو کلی کار داریم.
خواب آلود ساعت را نگاه می کنم و می گویم مامان تازه هفت و نیمه.
با حرص می گوید بله هفت و نیمه. مامان بزرگت فکر کرده لنگ ظهره. نکرد دیشب خبر بده.
چشمهایم را میمالم و می گویم منو قاطی دعواهای عروس مادرشوهری نکنین.
عصبی وسایل روی میزم را جابجا می کند و میگوید الان زنگ زده میگه مهرداد رفته خواستگاری شیدا.
لب برمی چینم. آوار زودتر از آن که فکر می کردم بر سرم خراب شد. کاش اقلاً مهرداد اینقدر موجه و خوب نبود. بچه مثبت فامیل هم پرید.
بالشم را توی بغلم می گیرم و می گویم خب مبارکش باشه.
_: مردم میرن خواستگاری، جورشو ما باید بکشیم.
+: چه ربطی به ما داره آخه؟
_: خونواده ی شیدا گفتن این دو تا قبل از خواستگاری باید یکی دو جلسه صحبت کنن، ببینن اصلاً همدیگه رو می خوان یا نه.
شانه ای بالا می اندازم و می گویم بازم نمی دونم چه ربطی به ما داره.
مامان با حرص نفسش را بیرون می دهد و می گوید مامان بزرگ بهشون گفته خیلیم خوب جمعه بریم باغ نهار مهمون ما. اینام برن بگردن و صحبت کنن. حالا به جای این که همون دیروز عصر به ما بگن، امروز زنگ زده که آره، شما تدارک پذیرایی و زیر انداز و نهار و غیره رو بگیرین به خرج من. سر ساعت نه هم اینجا باشین که بریم. اون عمه خانمت که رفته خواستگاری فقط باید در نقش مهمون بیاد. خرحمالیاش با ماست.
خمیازه ای می کشم و می گویم حالا باید نهار بپزیم؟
_: بپزیم؟ نه بابا سفارش میدیم به رستوران ظهر میریم تحویل می گیریم. یعنی چی بپزیم؟
+: خب بقیش چیه؟ اگه خودمونم می خواستیم بریم باغ که همین وسایل رو می بردیم. حالا گیرم یه کم بیشتر. اصلاً خودم همه ی کارا رو می کنم.
مامان بالاخره نفسی به راحتی می کشد و سؤالی که از دیشب اعصابم را بهم ریخته است می پرسد
_: مهرداد همسن توئه نه؟
در حالی که از اتاق بیرون می روم می گویم خودتون که می دونین. بله. همسنیم.
صبحانه خورده و نخورده مشغول می شوم. باغ خانواده ی پدری یک باغ نیمه محصور با دو تا اتاق است که وسیله ای ندارد. همه چی می بریم.
سبد پیک نیک را از انبار می آورم. یک ظرف پر از قاشق چنگال می گذارم روی میز.
مامان می گوید بشقاب یک بار مصرف بردار. لازم نیست تو ظرفاشونو بشوری. لیوان کاغذی هم هست. لیوان استکان معمولی برندار.
لبهایم را بهم می فشارم. می دانم دلش از کجا پر است. همه ی اینها اعتراض است. ولی ذهن من اینقدر مغشوش است که آن قدری که فکر می کردم از حرفهایش ناراحت نمی شوم.
مثل یک ربات بدون هیچ حسی وسایل را یکی یکی آماده و بسته بندی می کنم. ساعت نه جلوی خانه ی مادربزرگیم و باهم به طرف باغ راه میفتیم. خانواده ی عمه و آقای شاهرخی هم راه افتاده اند. راه زیادی نیست. نهار را سر راه به رستورانی بین راه سفارش می دهیم و نزدیک ساعت ده به باغ می رسیم.
از جاده ی پر درخت با ماشین می گذریم و جلوی عمارت توقف می کنیم. از ماشین پیاده می شوم و نگاهی به اتاقها می اندازم. با خودم می گویم چنان عمارتی میگی که هرکی ندونه فکر می کنه اینجا ویلا دارین! آره افشین جون اینجا ویلای خونوادگی ماست و اون اتاق بزرگه ی طبقه ی دوم که تراسش رو به دریاچه است، اتاق منه!
خنده ام می گیرد. مامان پیاده می شود و با اخم می گوید سنگین باش.
لب بر می چینم و چشم به در باغ می دوزم. گیتا و خانواده هم رسیدند. بچه ها همان دم در از ماشین پیاده می شوند و به طرف عمارت می دوند.
خانواده ی عمه و آقای شاهرخی به استقبال مادربزرگ می آیند و همگی به گرمی سلام و علیک می کنیم.
نگاهم به رضا می رسد، باز قفل می کنم. اما این بار خیلی سریع سلام می کنم و با تظاهر به بی توجهی رو می گردانم. رادین آستینم را می کشد و می گوید خاله بیا توپ بازی.
+: برو با رامتین بازی کن.
_: رامتین باهام قهره تو بیا بازی.
+: خوب نیست برادرا باهم قهر کنن. بیا بریم آشتی کنین.
_: نخیر نمیشه. رامتین گفته تا دستمو گاز نگیره باهام آشتی نمی کنه.
+: یعنی چی؟
_: خب آخه منم گازش گرفتم.
خنده ام می گیرد. رضا هم می خندد. چند قدمی ما ایستاده است. آهی می کشم و خودم را به نفهمیدن می زنم. مامان صدایم می زند. باید بروم کمک بدهم.
مادربزرگ و بقیه روی سکوها نشسته اند. مهران پسر کوچک عمه با احمد برادرم و علی برادر رضا گرم صحبتند.
زیر انداز را از توی صندوق عقب برمی دارم. رضا جلو می آید و بدون حرف آن را از دستم می گیرد و می رود. کیسه های میوه ها را برمی دارم و دنبالش می روم. باهم زیر انداز را پهن می کنیم. سبد را هم می آورد. چایساز را آب می کنم و به برق می زنم. لیوانهای یک بار مصرف و چای و قند را کنارش می گذارم و جیم می شوم.
همین که از دید بزرگترها خارج می شوم، شروع به دویدن می کنم. باد توی گوشهایم می پیچد و اشکهایی که نمی دانم از کجا آمده اند را با خودش می برد.
انتهای باغ نزدیک دیوار کاهگلی کوتاه بالاخره می ایستم و روی علفها دراز می کشم. از لابلای شکوفه های درخت آلوی بالای سرم به آسمان چشم می دوزم و فکر می کنم افشین من عاشق اینجام. نمی دونی چقدر جات خالیه. اگر بودی الان اینجا نشسته بودی. شاید یه ساقه ی گندم تو دهنت بود و یه عالمه عشق تو نگاهت.
با صدای تیری از نزدیک گوشم مثل فنر از جا می پرم و شروع به جیغ زدن می کنم. رضا دستپاچه می گوید معذرت می خوام اصلاً ندیدمت. ببخشین.
بغض کرده ام. عصبی هستم. قلبم هزار بار در دقیقه می زند و اصلاً نمی دانم چه بگویم. رضا تند تند عذرخواهی می کند. دستپاچه توی جیبهایش می گردد و یک دستمال کاغذی پیدا می کند. بعد هم یک شکلات. هر دو را با ندامتی آشکار به دستم می دهد.
اشکهایم را پاک می کنم. شکلات را مزه مزه می کنم و تازه از آن همه جیغ و دادم شرمنده می شوم. نگاهی به اطراف می اندازم. انتهای باغیم. خوشبختانه کسی صدایم را نشنیده است. اگر مامان شنیده بود حتماً نگران میشد. نمی دانست فقط کلاف رویاهایم ناگهانی پاره شده و اتفاق بدتری نیفتاده است.
نفس عمیقی می کشم. رضا که نمی داند دیگر چکار کند، نگاهی به شکوفه های صورتی می اندازد و می پرسد آب می خوای؟
+: نه متشکرم.
دستی به پر نازک گلها می کشد و می گوید شکوفه های صورتی رو هم دوست داری؟
لبخندی می زنم و فراموش می کنم که چقدر نگران اطلاعاتی که درباره ام دارد، بودم. به آرامی می گویم خیلی دوسشون دارم. ولی به درد گلدون نمی خورن. حیفه بچینم. باید میوه بشن. تازه از اینجا تا شهر تمام پراش می ریزه.
تبسمی می کند و در جواب پرحرفی هایم به سادگی می گوید نگفتم بچین.
تفنگش را روی دوشش می اندازد. به مسیر تیرش نگاه می کنم و می پرسم چیزیم زدی؟
شانه ای بالا می اندازد و می گوید نه.
+: شکار رو دوست داری؟
_: نه همیشه. نشونه گیری رو دوست دارم.
با اطمینان می گویم به هدف بخوره احساس قدرت می کنی.
تبسم کمرنگی گوشه ی لبش را بالا می کشد. در حالی که راه میفتد که برود می گوید مثل بازی کامپیوتری می مونه. یه بار برده یه بار باخت. چه ببری چه ببازی دلت می خواد بازم ادامه بدی. به این امید که شاید دفعه ی بعدی بهتر بشه.
می خندم و می گویم از بازیا نگو که دلم خونه.
این بار می خندد. خنده ی کوتاهی که لحظه ای صدایش گوشم را نوازش می دهد و به آرامی قطع می شود. جوابی نمی دهد. نمی دانم چرا همراهش شدم. باید بر می گشتم. اما به طرف اتاقها می رود و فکر می کنم من هم بروم شاید مامان کمکی بخواهد.
چند قدمی می رویم. می پرسد مهرداد خوش اخلاقه؟
قبل از این که جواب بدهم تغییر مسیر می دهد. به دنبالش می روم و می گویم تقریباً. پسر خوبیه.
تفنگش را مثل عصا به زمین می زند و می گوید نگرانم. خیلی. حس خوبی ندارم.
با دلخوری می گویم نفوس بد نزن. بذار خودشون تصمیم بگیرن.
پوزخندی می زند و می گوید من دخالتی نکردم. خودش داره تصمیم می گیره. ولی شیدا خیلی احساساتیه. بچه اس. منطق سرش نمیشه.
با اخمهای درهم می گویم شیدا بیست سالشه. خیلی بچه نیست. اینقدر نگران نباش.
چهره درهم کشیده و لب به دندان می گزد. به نقطه ای نگاه می کند. نگاهش را دنبال می کنم. شیدا و مهرداد به طرف ما می آیند. هنوز ما را ندیده اند. مشغول صحبتند.
رضا از دیوار ریخته ی باغ بیرون می پرد تا با آنها روبرو نشود. مردد می مانم که بروم یا بمانم. می پرسد میای؟
جویده جویده می گویم نمی دونم برم ببینم مامان...
صدای خنده ی شیدا را از دور می شنوم. بدون فکر از دیوار کوتاه رد می شوم و می گویم احتمالاً تا وقت نهار کاری ندارم.
رضا دستهایش را توی جیبهایش فرو می برد و می گوید هنوز خیلی مونده تا نهار.
به سنگی لگد می زند. سنگ می غلتد و می رود. به آرامی می گویم مهرداد واقعاً پسر خوبیه. تو فامیل رو هرکی دست بذاره بهش نه نمیگن.
به تندی می پرسه حتی تو؟
با دلخوری می پرسم منظورت چیه؟ امده خواستگاری شیدا نه من!
بدون این که نگاهم کند می پرسد دلت می خواست میومد خواستگاری تو؟
کلافه می گویم نه نمی خواستم. ما همسنیم و از بچگی همبازی بودیم. مهرداد مثل برادرمه. نمی تونم به چشم همسر نگاش کنم.
لگد محکمتری به سنگی جلوی پایش می زند. بی حوصله لب بر می چینم و فکر می کنم مسخره است. اگه به جای رضا افشین بود حالیش می کرده یه من ماست چقدر کره داره! به تو چه که من نظرم درباره ی مهرداد چیه؟ به چه حقی سین جیمم می کنی؟
اما حرفی نمی زنم. دوربین جیبی کوچکم را در می آورم و از کوهها عکس می گیرم. رضا سر پا می نشیند و به هدفی که نمی دانم چیست نشانه می رود. تیری رها می کند. با وجود این که این بار دیدم و منتظر بودم باز هم از جا می پرم. ولی جیغ نمی زنم. فقط به نفس نفس می افتم و سعی می کنم خودم را آرام کنم.
جلو می رود. شکارش را از روی زمین برمی دارد. با رضایت لبخند می زند. نشانم می دهد و می گوید کبک.
احساس تهوع می کنم. سر به زیر می اندازم و می پرسم حیوون بدبخت چکار به تو داشت؟
جلو می آید و می گوید معذرت می خوام. مامان عاشق گوشت کبکه. تا دیدمش ذوق زده شدم. یادم رفت اینجایی. باید ملاحظه می کردم. ببخشید.
سری به تایید تکان می دهم و با حرص فکر می کنم اوای مامانم اینا! افشین کجایی این پسره بی ادب رو ادبش کنی؟ بیست و هفت سال سنشه هنوز نمی فهمه این قهرمان بازیای جلوی پسرا جالب و مفرحه نه دخترا!
به طرف باغ راه میفتیم. خیلی حرف نمی زنیم. بیشتر توی فکرهای خودم هستم. گاهی سؤالی می کند، جواب می دهم. درباره ی کارم حرف می زند و پیشنهاداتی برای قابل تحمل تر شدنش می دهد. خیلی گوش نمی کنم. قضاوت اولم این است که حرفش را قبول ندارم.
به در ورودی باغ می رسیم. آرام آرام وارد می شویم. رضا سرش را بالا می گیرد و به شاخه های درختهای دو طرفمان نگاه می کند که درهم فرو رفته اند. با لبخند می گوید این راه چقدر خوشگله.
سرم را بالا می گیرم. آفتاب چشمهایم را می زند. چشم بسته می گویم عاشقشم!
پایم به سنگی گیر می کند. به زحمت تعادلم را حفظ می کنم.
با خنده می گوید عاشق جلوی پاتو نگاه کن.
با خودم فکر می کنم هیچوقت واقعاً عاشق نشده ام. هرچه بوده هوسهای کوتاه مدت نوجوانی بوده که حتی آنها هم چند سالیست که از دلم رفته اند. فقط مانده افشین افخمی که این هم احتمالاً مهمان چند روز است!
به جمع بزرگترها می رسیم. هیچ کس نگاهمان نمی کند. همه نگرانند. رضا زودتر می فهمد. به سرعت جلو می رود و می پرسد چی شده؟
به دنبالش می روم. تا برسم جواب را گرفته است. می پرسم چه خبره؟
برمی گردد و نگاهم می کند. با لحن خسته ای می گوید مهرداد و شیدا به توافق نرسیدن.
با اخم می پرسم باید خوشحال باشی. مگه همینو نمی خواستی؟
دلخور می گوید من اینو نگفتم. فقط نگران بودم.
نگاهی به شیدا که کنار مادرش کز کرده است می اندازد. چند لحظه فکر می کند بعد به طرفش می رود. کنارش می نشیند و آرام می گوید چیزی نیست.
پرنده ی مرده را کناری می گذارد و به مادرش می گوید کبک زدم.
مادرش تبسمی می کند ولی جوابی نمی دهد.